خوددرمانی

باید خودم یه فکری واسه خودم بکنم...


اینو باید بنویسم یادم نره چرا اینجا رو ساختم!چون من سریع پشیمون میشم از "از خودم گفتن"
ببین،
اینجا رو ساختی واسه خوددرمانی
واسه نوشتن راه های خوددرمانی ات
ولی نه فقط این، واسه نوشتن از خودت.فقط واسه اینکه سرت خالی بشه..نوشتن باعث میشه از یه دید دیگه به قضیه نگاه کنی و شاید بعضی زخم های کوچیک که روشون عمیق میشی فقط بانوشتن رفع بشه.بزرگ نشه.عمیق نشه
مهم نیست قبلا چقدر وبلاگایی رو که از کوچکترین و بی اهمیت ترین جزئیات زندگی شون می نوشتن رو مسخره کردی، مهم نیست چون تو یه هدف داری
حالا که هیشکی نیست که بهت کمک کنه خودت خواستی این کارو کنی
اینجا نوشتن بنظرت یه راهه
بعضی روزا 10 تا پست مینویسی
بعضی هفته ها میگذره و هیچی نمی نویسی
مهم نیست اصن
مهم نیست دوستم
مهم اینه اگه اینجا جاییه که میتونی حرف بزنی پس ادامه بده
مهم نیست
شاید یه روزی یه خواننده هم پیدا شد
شاید هم هیچ وقت نشد
خوددرمانی تو اینه:)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1391ساعت 21:30  توسط خوددرمانگر  | 

اگه خود خدا اقدام کنه که خوشحال میشم

فقط بعدش حسابی هوای این سه نفرو داشته باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 2:40  توسط خوددرمانگر  | 

شبا شده برام عذاب مضاعف


صحنه رو این جوری تصور میکنم:

میرم پیش شون

میگم من واقعا به کمک احتیاج دارم

بعد غش میکنم مثلا 

و اورژانسی میبرنم یه جایی که یکی بتونه کمکم کنه


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 2:34  توسط خوددرمانگر  | 

شبا شده برام عذاب مضاعف


صحنه رو این جوری تصور میکنم:

میرم پیش شون

میگم من واقعا به کمک احتیاج دارم

بعد غش میکنم مثلا 

و اورژانسی میبرنم یه جایی که یکی بتونه کمکم کنه


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 2:34  توسط خوددرمانگر  | 

خیلی نمی نویسم

و میتونه معنیش این باشه که دیگه دارم دست از خوددرمانی هم برمیدارم

رسما تسلیم تسلیم

فقط اگه همین سه نفر هم تو زندگیم نبودن

فقط اگر همین سه تا هم نبودن و من فکر نمیکردم این یه مرگ چهارنفره میشه کارو تموم میکردم

راحت

++++

جدا این دوره ایه که من خودم دارم درک میکنم به کمک یه روانشناس احتیاج دارم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 1:59  توسط خوددرمانگر  | 

در این حد ک مهمترقد بحث هام ختم میشه ب بعدا راجبش حرف میزنیم

یا اکی هرچی تو میگی

یا اکی من معذرت میخوام

و وافعا هم پیش خودم ب هیچ جام نیس کسی ازم ناراحته یا نه

اقن فاز نشونه خوبی نیس

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1392ساعت 2:26  توسط خوددرمانگر  | 

یه مقدار زیادی دیوونه بازی کردم

که میتونه خوب باشه و اینا

دنبال پولی افتادم ک باید از بداخلاق بگیرم و اصن حس خوبی نبود اما با زبون بی زبونی بهش فهموندم ک میخوامش


 دخترداییم با نی نی اش چن روزی خونمون بود

فوق العاده بود

هیچ وقت بچه به این کوچیکی دور و برم نبود

زندگی واقعا شیرین بود با بودنش

دلم میخواست بخورمش

و دلم میخواست داشته باشم


دوست دارم بدونم آیا ممکنه نوعی از بیماری باشه که افراد زودتر از سن شون رشد عقلی و احساسی میکنن؟

مث پیری زودرس

من وقتی آخرای دبستان و راهنمایی بودم تمام تصوراتم حول و حوش عاشق شدن میگشت


یه کم بعدتر تمام فکرم دور و بر ازدواج میگشت و نه به خاطر لباس عروسی و این مزخرفات دخترونه

بخاطر عشق و شوهر و گردوندن خونه زندگی و استقلال 


و این ادامه داشت و چن وقتیه که دلم بچه میخواد

ببرمش بیرون

بگردونمش

براش خرید کنم

تربیتش کنم


و همینه که خیلی ترسناکه که من حتی به آرزوی دوران دبستانم هم نرسیدم

هنوز حتی عاشق نشدم چه برسه به ازدواج و بچه


سال دیگه لابد دلم نوه میخواد


از سایر دیوونه بازی ها

توی یه خیریه ثبت نام کردم و قراره اونجا همکاری کنم اگه بشه

و توی یه خیریه دیگه هم قرار شده توی حلسه معارفه شون برم ببینیم کاری ازم برمیاد یا نه، این یکی حقوقیه کاراش


در کمال ناباوری یه روز که رفته بودم موهامو کوتاه کنم توی راه رفتم یه کلاس زبان پرس و جو کردم و همون جا نشستم و مصاحبه کردند

و خیلی خرم کرد و ازم تعریف کرد که عالی ام

و یه ترم خیلی خوب منو نشوند

(نزدیک آخرا)

که آخر تابستون میتونم برم کلاسای تافل یا آیلتس شرکت کنم

خیلی بهس حس مثبت داد مصاحبه کننده هه

و من هم فهمیدم سریال دیدن چقدررررررررررر بهم کمک کرد

بعلاوه قرار شده اونجا فرانسه هم برم

که این ینی زندگی شیرین میشه اگه بشه

مصاحبه فرانسه ام بعدا ه و من هنوز نخوندم هیچی


اینا خوددرمانیه نه

راستی

خیریه رفتنم شبیه کار خیر کردن نیس برام

فقط دوس دارم تو جمع های خوب باشم

همونطور که قبلا عضو انج.من اس.لامی بودم و بعدتر عضو کانون دانشگاه شدم

و حالا که اینا نیستن

دوست دارم توی جمع هایی باشم که همچنان زندن و فعالیت های گروهی دارن

اینه هدفم



+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1392ساعت 1:26  توسط خوددرمانگر  | 

رفتیم گذشـــته ی فـــرهادی رو هم دیدیم

خیلی درگیرم نکرد

و به نظرم خیلی کند بود

و فضاش رو هم دوست نداشتم

با این حال پشیمون نیستم از دیدنش

توی سالن، همش صدای خرچ خرچ چیپس خوردن و باز کردم بسته های خوراکی بود

تا اینا آروم میگرفتن از یه سالن دیگه سینما صدای دامبولی دامبولی می اومد که اصن دیوونم کرده بود این عدم تناسب و تداخل


بعد سینما پیشنهاد میدم بریم بستنی بخریم

من بستنی دوست ندارم

جز این بستنی های عمو نعـــمت که رغبت میکنم یه ذره از این رنگی رنگی ها و شکلاتی ها و ترش هاش امتحان کنم

مامان بابا میشینن تو ماشین و من وخواهرم میریم خرید

ساعت از دوازده شب هم گذشته ولی دور و بر بستنی فروشیه پر آدمه

منم مانتوی قرمزم تنمه با شال مشکی

وقتی داشتم از خونه بیرون میرفتم فقط به این فکر کردم که چقدر قیافم وحشتناکه و بعد بی خیالش شدم


بعد صندوق دار بستنی فروشی چنان لــــاسی با من زد که الان ساعت سه صبح دارم اینجا مینویسمش تا ناراحتیم کمتر بشه

بله ناراحتم

اصن منطقی نیست

انگار تقصیر من بوده

در حالی که اون باید خجالت بکشه

از رنگ مانتوم تا بوی عطرم رو جلوی چشمم میاره(خب آخه چرا دروغ میگی؟ با این همه فاصله عطر رو از کجافهمیدی؟) 

آخرش هم منو طلبکار خودش میکنه تا یه دفعه دیگه برم براش پول ببرم(عمرنننننننننننننننننن)

بیشتر از این ناراحتم که خیلی شلوغ بود

 و خواهرم هم کنارم بود(گرچه ظاهرا چیزی نشنیده چون همش میگفت چی؟)

 و من خجالت کشیدم

در حالی که این هم منطقی نیست

مگه من چی کار کردم که خجالت داشته باشه؟ مانتوی قرمز خجالت داره؟

اونی که بستنی میریزه هم خیلی معاشرت میکنه باهام

خب پس یا مربوط به ساعت 12 شبه

یا مربوط به مانتوی قرمزه

یا مربوط به شال مشکیه(چون من هیچ وقت مشکی سر نمیکنم!این دفعه بخاطر قرمز مجبور شدم)

یا بخاطر مشکی و قرمز و ساعت 12 همزمان

وگرنه من اینیوزیبل رو چه به این همه توجه؟


بای د وی

I hate thissssss

من این کاره نیستم، دلم نمیخواد اینجوری باشم، هیچ وقت دلم نخواسته نگاه ها روم باشه، غلط کردم خدایا اگه از فکرم گذشته که از این جور آشنایی ها هم خوشم میاد

چون نمیاد

چون بهم حس عدم امنیت میده

و گناهکاری

و زبونم بند میاد و نمیتونم حاضرجوابی کنم و بهم حس حقارت هم میده

من مانتوی قرمزم رو میپوشم و لطفا دیگه از این آدما نفرست

بجاش، بهم فرصت یه اشنایی خوب و امن بده

امـــــــــــــــن

با تاکید خیلی زیاد روی امن

بدون لــاس زدن اینجوری

یه جور ملایم با حس امنیت نه توهین و تحقیر 

نه جوری که انگار از قصد بوده همه این کارا


من نمیخوام هر کس و ناکسی به خودش اجازه بده بیاد جلو

ولی میخوام یکی که خوبه بیاد


شاید هم فقط باید عادت کنم، مث بقیه بودن رو تمرین کنم

شاید این وسط آدم درست هم اومد!


تا از این فاجعه میرسم خونه

"س" بهم اس میده

میپرسه چطوری؟ میگم خیلی گیج

میگه چرا؟ میگم بهش که چند دقیقه قبلش یه تجربه ی فلرتیـنگ بد داشتم

خوبه که سین هست

خوبه که میشه این جور چیزا رو بهش بگم

جزئیات بیشتر نمیدم بهش، چون دلم نمیخواست تعریفش کنم

واقعه ای که احتمالا برای هیچ دختری به اندازه ی من وحشتناک و چندش آور نیست رو دلیلی نداره براش تعریف کنم

گرچه سین منو میشناسه 

و میدونه چه چیزای کوچیکی بهم عدم امنیت میده

ولی بازم دلم نمیخواد براش چیزیو به عنوان حس وحشتناکم تعریف کنم که اینقدر وحشتناک در نظر عامه مردم نیست!

خودش حدس میزنه که لابد اون ساعت توی عروسی ام و یکی اومده جلو، میگم بهش که سناریوی اون از واقعیت که توی بستنی فروشی بوده دوست داشتن تره


یه کم اس رد و بدل میکنیم

و یه جمله خوب میگه ک یادم میمونه: بلاتکلـیفـی فـرق داره با امیـــدواری


+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1392ساعت 3:22  توسط خوددرمانگر  | 

تولد هم گرفتم

خیلی چیز خاصی نبود خدا رو شکر

خیلی خوب و گرم و خودمونی برگزار شد

دو نفر رو مجبور شده بودم به خاطر دوستاشون دعوت کنم و جفتشون گفتن میان اما اون روز یهو نیومدن بی هیچ خبری!

بی شعوری خیلی رسوخ کرده تومون!


از همه خوب تر کادوی خواهرمه، یه کیف برای گوشیمه، جالبه:)

"ز" توی روز تولد یکی از وحشتناک ترین روزهاش بود

همه از دستش ناراحت بودند:(


ز توی روز تولد یه کاری کرده بود که خیلی بهم برخورد

حوصله ندارم باز بنویسمش و یادم بیاد

فردای تولد، ینی دوشنبه، قرار بود با ز و خیلی های دیگه بریم یه تئاتر

هر کاری کردم بهش نگم از دستش ناراحتم دیدم نمیشه

خلاصه قبلش اس دادم

یه توضیحی بهم داد و بهتر شد:) بنظر من اگه آدم حرف بزنه خیلی بیشتر جواب میگیره


تئاتر افتضاح بود

واقعا متنش بد بود

ناراحت شدم که این همه آدم هم جمع کرده بودم برده بودم


امروز میرم مدرسه خواهر جان کارنامه اش رو بگیرم

مدیرشون ازم دعوت به کار میکنه

میدونست رتبه ام دو رقمی بوده و چه رشته ای و کجا میخونم

حالا قراره باز بهم بزنگه

زیاد هم دلم نمیخواد البته

ینی میگم دارم براش له له نمیزنم

کار کردن تو مدرسه همیشه واسم نفرت انگیز بوده با اون محیط و مقررات مسخره


امروز رفتیم توی جشن هم شرکت کردیم

حس میکردم مردم اومدن بیرون ولی بلد نیستن شادی کنن

خشک یه گوشه وایساده بودن و همدیگه رو نگاه میکردن

انگار شاد بودن یادشون رفته بود

جمعیت خیلی بود ولی سر و صدای زیادی نبود

شاید هم اونجا که من رفتم اینجوری بود


هنوز با یکی ار بخش های محل کار قبلیم در ارتباطم دیگه

زنگ زدن یه کار جدید بهم دادن

عین چی پشیمونم ک قبول کردم

دیگه حالم از این ویراسـتاری توی این مدل کتابا به هم میخوره

لغت ها جلوی چشمم دیوونم میکنن

مث اینکه یه کتاب رو هزار بار خونده باشم

اینم تموم کنم 


از این همه "نیازمند" بودن خودم بیزارم

ولی واقعیته

همین قدر needy شدم


نه زبان نه کلاس ورزش نه خبری از جواب اعتراض ندادن ویزا

انگار منتظر یه معجزه ام

همون طور که پارسال بودم

همون طور که دو ساله هستم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1392ساعت 2:4  توسط خوددرمانگر  | 

یه عالمه دروغ

خیلی دروغ گفتم این روزا

همش ظاهرا کوچیک و بی آزار

فقط برای اینکه دل کسی نشکنه

من چندین گروه دوستی متفاوت دارم

و چرا نمیشه بفهمن که من نمیتونم همیشه با همشون همه چی رو هماهنگ کنم؟

شاید هم میفهمن

شاید

شاید من فقط زیادی خواستم خوب باشم و به کسی ضربه نزنم

و خودم دارم زیر این همه دروغ مصلحتی به هم میریزم

دوست ندارم این وضعیت رو

باید تصمیم بگیرم تمومش کنم


سخت نبود اگه بعدش یه عالمه سوال و ریزبینی راجبش وجود نداشت


خودمم سخت گرفتم

ولی نمیشه همه رو با هم همیشه داشته باشم

باید بفهمن من دوستها و برنامه های دیگه ای هم دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1392ساعت 13:59  توسط خوددرمانگر  | 

امروز صبح که از خواب پامشیم

میفهمم اشتباه کردم

میفهمم ولی خیلی دیره



دیشب با بداخلاق رفتیم تئاتر

از کی گفته بود یه روز بریم بیرون

مث هزار دفعه ی دیگه که همیشه میگفت

منم مث همیشه گفتم اکی

ولی این بار سعی کردم بهونه نیارم و جورش کنیم

جور شد

بعد خودش پیشنهاد داد سین و شین رو هم بگیم

قرار بود اونا هم بیان اما در لحظات آخر برنامشون تغییر کرد

شدیم خودمون دو تا

شین فک میکرد عمرا نمیرم چون یه ذره اکوارده

رفتم

میخواستم اثبات کنم اصن هم اکوارد نیست

بعد از اون دعوا

بعد همه این دو سال...

حالا دوتایی بیرون رفتن بنظر شین خیلی گنده بود

خب نبود

واقعا اکوارد نبود

همه چی کول و اسموت بود(دلم میخواد توی تنها جاییه که مال خودمه اینجوری فارسی انگلیسی بنویسم)

اصن کاری جز دیدن تئاتر نکردیم

خصوصا که خیلی هم دیر تشریف آوردن بداخلاق خان و من فک میکردم اصن نرسیم به تئاتر

اما بعدش

منو رسوند خونمون

و توی راه از همه چی حرف زد

و من فهمیدم واقعا دلم برای صداش تنگ شده بود

و این اسموت بودن لعنتی


صبح فهمیدم که نباید میرفتم

اشتباه کردم که رفتم

اشتباهی که دائم تکرارش میکنم


یه اشتباه دیگه هم کردم دیروز

البته برای دلخوشی مامانم

دیروز صب مامانم اومد از خواب بیدارم کرد و بهم پیشنهاد داد به مناسبت تولدم و فارغ التحصیلیم یه جشن کوچولو بگیریم با دوستام

اون هم در حالی که من ازشون خواسته بودم امسال دیگه حتی کادوی تولد هم نگیرن برام

چون همین چن ماه پیش یه میلیون گوشی دادن بم!

ولی خب، مامانم فکر میکرد این جشن خوشحالم میکنه

و من نتونستم بهش بگم نه مامان

چون فکر میکرد داره با این حرفش خوشحالم میکنه

هرچی دست دست کردم، هرچی حرف رو بردم به این سمت که نمیخواد و نمیشه و ... هی پیشنهادای جدید میداد، فلانی رو دعوت کن و فلان چیز رو درست میکنیم و..

دیگه فهمیدم این کارش یه هدیه است

نباید ردش کنم

اول میخواستم دوستای دوره های مختلفم رو بگم: دانشگاه، دبیرستان و راهنمایی

بعد دیدم دیگه خیلی جدی و رسمی میشه قضیه

بهتره تبدیلش کنم به فقط بچه های دانشگاه(دوستای صمیمی ام و دوستای کمی دورتر مشترکمون)

10-11 نفر شدن دعوتی هام که خب دو سه نفر هم شاید نیان

زیاد حس خوبی نسبت به این کار ندارم

از بودن توی جمعی که قرار باشه توش من مرکز توجه باشم هیچ وقت لذت نبردم

و از دوم راهنمایی به بعد(اگه اشتباه نکنم)

هیچ وقت تولد نگرفتم

الان ملغمه ای از احساسات عجیب رو دارم ولی همه رو میذارم کنار

چون این میتونه فقط یه دور همی باشه با دوستای دانشگام که تقریبا هر سال یه همچین کاری رو میکردم ، حالا امسال یه کم وسیع تر

نه هیچ چیز دیگه

و از همه اینا مهمتر

این جشن

باعث شد من بعد از یک سال و اندی

به معنی واقعی کلمه اتاق تکونی کنم

این که میگم یه سال، یعنی واقعا تو این مدت فقط برای حفظ ظاهر خاک گیری کرده بودم

همه اون زیر میر ها خاک بود و نامرتبی

واقعا دست و دلم نمیرفت اتاقم رو درست حسابی مرتب کنم حتی!!!

ولی این یه انگیزه شد و من کل امروز توی کشوهام رو زیر و رو میکردم


اوضاع انگیزشیم خوبه نسبتا

دلم میخواد که زبان بخونم

 و دنبالش هم هستم

و به اپلای کردن هم فکر میکنم تا حدودی...

ینی اوضاعم خوبه دیگه:)



+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1392ساعت 0:58  توسط خوددرمانگر  | 

آی نید سام پرایوسی

فور گادز سیک

پلیـــــــــــز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1392ساعت 1:33  توسط خوددرمانگر  | 

تقریبا یه ماهی است ننوشتم

تو این مدت اتفاقایی افتاد

و شاید هم هیچ اتفاقی نیفتاد

شاید بعضیاش که یادم باشه رو بگم

آخرین پستی که نوشتم مال حدود روزای جشنه

الان دو روزی هست که آخرین امتحانم رو هم دادم و فارغ التحصیل محسوب میشم


مهر همون اخرای اردی بهشت یه روز دعوتمون کرد شام بیرون بریم برای گودپاری پاتی رفتن آلوچه و نامزدش

همه جوونا بودیم

خوش گذشت

گرچه من استرس درس نخوندن داشتم این فرجه ی لعنتی شروع شده و من هنووووووووووووز درس نخونده بودم

تازه شام هم میرفتم بیرون!

بعد اونجا داداش نامزد آلوچه هم اومده بود

و من خیلی خیلی ازش بدم اومد

خیلی پرحرف بود و فک میکرد بامزه است

از نامزد آلوچه بزرگتره

و طلاق گرفته هم هست!

چندی بعد مهر گفت اون روز که از هم جدا شدم چقدر این پسره از تو تعریف کرد و اصن خودشو کشته!

منو میبینی :|

ینی دقیقا همونی که من اینقدر ازش بدم میاد؟!


یادمه روزای شلوغ تری داشتم اون موقع، آهان یه فیلم هم تو یونی اکران کردیم، حس میکنم سر کار هم مجبور شده بودم برم

بهرجهت که خیلی اوضاعم قر و قاطی شده بود تو فرجه ها

اولین امتحانم 8 خرداد بود

یه کتاب سیصد و پنجاه صفحه ای

تو کل فرجه فقط همین درس رو خوندم!

نه اینکه بگم صب تا شب داشتم میخوندما

تنها چیزی بود که دست و دلم رفت بخونم

بقیه امتحانا رو توی روزای قبلش خوندم

بی خیال بی خیال بودم اساسا

ولی الان که تموم شده حتی یه ذره هم پشیمون نیستم

نمیدونم نمره ها بیاد حسم عوض میشه یا نه!

امیدوارم نشه البته!



توی فرجه ها حسابی آمپر چسبوندم و یه دور با همه دعوا کردم فک کنم

بعدش هم کلا گوشیام رو خاموش کردم که این مصیبت دیگه ای رو ایجاد کرد که میگم

مهم ترین هاش دعوام با بداخلاق بود و ساج!

با بداخلاق واقعا یهو قاطی کردم ولی تقصیر خودش شد

آخرش مجبور شدم بهش بگم خیلی گاوه(نه به این صراحت)که اینقدر طول کشید تا من بفهمم ما چی هستیم با هم و چی نیستیم(شما نمیدونید ما چی هستیم؟ ما دوست معمولی هستیم)

خیلی ناراحتش کردم

ولی حقش بود

چون دوستی معمولی یه مرزی داره و داشت رعایتش نمیکرد


گوشی خاموش کردنم یکی از علت هاش این بود که از سر کار بهم زنگ نزنن

یه روز مسئولی که کارم باهاشه شب به گوشیم زنگ زد که تو دو هفته است چرا خاموشی و فلان

یه جای کارم مشکل پیدا کرده بود اساسی

خلاصه کلی دعوا کردن باهام و دعوا کردم باهاشون و خرشون کردم  تا بالاخره یه روز وسط امتحانا رسید که تونستم برم اونجا ببینم چه خبره!

ولی گوشت تنم آب شد از استرس این دعواها


دیگه؟

دیگه فعلا چیزی یادم نیس

روزی که امتحانا تموم شد با بچه ها رفتیم ناهار آسیـــایی خوردیم

یه تجربه ی پرفکتتتتتتتت!

خیلی باحال بود

و دیروز، با خواهرم و دوستش رفتیم یه تور تهران گردی

اون هم تجربه ی عالی ای بود

موزه مجـــلس و خانه صـــبا و  مقـــدم و موزه جـــواهرات و یه دیزی مشت و کــافه نـــادری و ...

بامزه بود این تجربه


یه آدم دیگه هم خودشو پرت کرده تو زندگیم

که اون هم نمیدونم کیه

و خیلی هم دلم میخواد مودبانه پرتش کنم بیرون


کسی رو نمیذارم بپرسه که برنامه آینده ام چیه

اونایی هم که دیگه نمیتونم بهشون بگم خفه شو میریزن دورم و هزار تا نظریه برام مطرح میکنن

 از دایی م و آرایشگرم و همه و همه

حرف همه شون هم درسته

هیشکی فقط نمیدونه من چیا تو سرمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 9:36  توسط خوددرمانگر  | 

ینی از اون دوره هاست که میتونم بزنم همه دوستیامو بخاطر چیزای ظاهرا بی اهمین از بیخ و بن خراب کنم

"ش" فوق العاده بی ادب شده!

امروز 3-4 تا درخواست دستوری برام فرستاده بدون حتی یه لطفا! یا خواهش میکنم

همه هم مربوط به خودشه

و اینا میتونه خیلی بی اهمیت باشه اگه من تو دوره ی حساسیت شدیدم نباشم و اگه یه سری اتفاقات ناراحت کننده قبلش اتفاق نیفتاده باشه

اما برعکسه، من خیلی حساس شدم و حس میکنم وقتی حتی بهشون تذکر میدم و ادامه میدن دیگه اصلا قابل بخشش نیست و اینکه الان اونی که باید کوتاه بیاد من نیستم

دیروز و پریروز هم تو اس ام اس وحشیانه بهم پریده که قشنگ معلومه دلش از جای دیگه پره


"ز" طبق معمول همیشه است، بی ادب و بی شعور

دیروز توی مراسم یه کاری کرده که حالا حالاها از یادم نمیره

و بهم فهموند بی فرهنگی ما به کنار، ما برای دوستی و این مزخرفات هم موقعی که نفع شخصی در میون باشه (حتی در حد یه تیکه کیک خوردن مسخره) هیچ ارزشی قائل نیستیم


همین طور "س" و "ش" و "ز" با هم دیروز یه تیکه اومدند


چرا همیشه آدم باید "زرنگ" باشه تو ایــران؟

حتی تو یه جمع دوستانه

حالم به هم میخوره

حالم به هم میخوره


من واقعا دووم نمیارم

یه موقع هایی هست که آدم امید داره دووم میاره چون دوست و فامیل داره

و الانم موقعیه که میبینه هیـــچ دوستی نداره

دوستات هم مث بقیه

حالا با یه دوز کمتر به فرض

بی شعوری و بی فرهنگیِ تکثیر شده


میدونم میشینی میگی نباید از کسی توقع داشت

نمیتونم

میفهمی؟

بعضی چیزا یه طرفه اصن نمیشه

نمیشه من یه طرفه اخلاق رو رعایت کنم

نمیشه من یه طرفه اصول دوستی رو رعایت کنم


خب بله جواب خیلی راحتیه که شما بگید خب تو هم رعایت نکن

نمیتونم

میفهمید؟

نمیتونممممممممم


بلد نیستم

گند میزنم

بدتر میشه حس هام


واقعا بیچارگی عظیمیه که آدم بخاطر راست و درست بودن باید خودشو سرزنش کنه

بیچارگی عظیمیه که من اینقده تنهام


+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1392ساعت 1:2  توسط خوددرمانگر  | 

الان از جشن فارغ التحصیلی برمیگردم

از اون روزا بوده که صد تا حس رو همزمان تجربه کردم و به هم ریختم

بعدا مینویسم

الان چرا اومدم اینو بنویسم؟

انگار صد نفر منتظر این بودند که من بیام بگم از جشن برگشتم!

فقط نوشتم که بگم مث همه دفعات قبلی تو جمع قاط میزنم

بهو بعد یه عالمه خوشی و خندیدن میکشم کنار، بداخلاق میشم

بذار بگم حس هامو:

خجالت

شرمندگی

دست و پامو گم کردم

علاقه 

خنده و مسخره بازی

توجه به چیزای جدید

عصبانیت

حوصله سر رفتن از لوس بازی و تند تند عکس گرفتن

خجالت

عصبانیت

عصبانیت همراه با تب

دلخوری

حس تنهایی

تنها موندن تو یه جمع

سرخوردگی و ناامیدی(گل نیاورده بودن)

پشیمونی(مثلا با بداخلاقی چی درست میشه؟)

غم فراوون

گریه

برانگیختگی شدید احساسی(به خاطر وضعیت خاص دوست مریض مون تو دانشکده)

یه لحظه بود که فکر کردم همه چی درست میشه ...همه چی درست بوده فقط من نمیفهمیدم

توی صف کیک فهمیدم هیـــــــــــچی درست نمیشه ما یه مشت عوضی بی فرهنگیم و این چیزیه که من با تمام وجود فهمیدم و هرگز از یادم نمیره

تنهایی شدید(هیشکی نمیفهمه چقدر بده که همیشه بی اخلاقیم و بی فرهنگیم و فقط یهو جو گیر میشیم و میخوایم با همه اون عوضی هایی که جواب سلاممون رو هم نمیدن عکس بگیریم و گریه میکنیم و دلمون براشون تنگ میشه!)

لج : استادای کسل کنندمون که مورد تشویق های آن چنانی قرار میگرفتند

افتخار: ذوق مامان بابا خواهرم از لباس جشن

حسودی و غبطه: اونا که خیلی خوشگل و خوش تیپ کرده بودند (من دیگه مرز بین اینکه "نمیخوام" مث بقیه دخترا باشم یا "نمیتونم" رو درک نمیکنم)

اونا که من نمیدونستم 

تعجب، گم کردن دست و پا، عدم ابراز درست حس ها،:یه لحظه، دو تا از هم دانشکده ای هام تو دستشویی! یهو بی مقدمه گفتن که باید بهت بگیم خیلی دوستت داریم!!!!!

(اگه پسر بودم و پیش میومد که هم جنسام اینقدر بهم میگفتن دوستم دارن شک میکردم گــی ام، در مورد دخترا لـــز بودن اینقدر سریع استنباط نمیشه)

دارم دیوونه میشم

خیلی حس داشتم همزمان

شما نمیفهمید

هیشکی نمیفهمه به من چی میگذره وقتی این قدر حس تجربه میکنم و فکر تو کلمه:(

یهو میرم تو لک

تنها دفاعی که در برابر این همه حس دارم

همیشه همیشه همیشه تو جشن ها و مهمونی ها من یهو دپ میشم

دارم دیوونه میشم از دست خودم

و از بقیه


باید یه روان شناس برم من:(

پ.ن: از اینجا میرم

قطعا میرم

قطعا

میرم به جا اینقدر دورویی و دغل نباشه

همه چی جوگیریه

دوست ندارم اینو

دوست ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1392ساعت 23:20  توسط خوددرمانگر  | 

دیشب

دیشب

دیشب

میرم بخوابم

شب یهو از خواب پامیشم

تختم داره میلرزه

یه جور وحشتناکی

خودم دارم میلرزم...

شوفاژ کنارم رو سفت میچسبم

لوستر اتاقمو نگاه میکنم...تکون نمیخوره

گیجم

فرز از جام بلند میشم که برم بقیه رو بیدار کنم

قشنگ دارم میلرزم


از تو هال صدا میاد

خواهرم بیداره

آروم داره کاراشو میکنه

لوستر هال رو نگاه میکنم ...تکون نمیخوره

من هنوز دارم میلرزم اما نه به شدت قبل

ساعت رو نگاه میکنم

یه ساعت نشده خوابیده بودم


دیوارو میچسبم

به خواهرم میگم فکر کردم زلزله اومده


بش نمیگم که چرا این فکرو کردم

واقعا تموم تنم میلرزید

نه مث موقعی که آدم تب و لرز میکنه ها

تک تک ماهیچه هام میلرزید

تموم تنم

رو پام به سختی وایسادم

در عجبم چی بود دیشب، چرا اینجور شدم


من یه دورانی زیاد دچار بختک میشدم (بختک اصن هم چیز خرافی نیست و اسم علمی باکلاس هم داره برا خودش)

اما این مدلی نبود هیچ وقت


واقعا تموم بند بندم میلرزید

تجربه ی عجیبی بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1392ساعت 0:28  توسط خوددرمانگر  | 

از صبح اعصابم خرد میشه سر هیچی!

هیچی ها


ضبط ماشین پیدا نمیشه و خواهرم لج میکنه تو خونه دنبالش نمیگرده

میتونم با گوشیم آهنگ گوش بدم ولی لجم درمیاد ماشینو قفل میکنم دوباره میام بالا دنبالش، پیداش نمیکنم و شین هم اس میده که رسیده سر قرار!


میریم یونی، به طرز غیر قابل توضیحی همه ایگنورم میکنن

یا حداقل امروز خیلی به چشمم اومد

دوستای نزدیکم نه خیلی(ولی یه کم آره)

کلا دخترای همکلاسیم(پسرای دانشکده ی ما که کلا هیشکیو آدم حساب نمیکنن، به طور کلی دخترا رو ضعیفه میدونن اصن، مگر در موارد خاصی در و داف های عشوه کننده)

سلام میکنم اصن نمیشنونَم

نمی بینَنَم

قشنگ حس میکنم نامرئی ام

دیوونه میشم

واینمیسم واسه فیلم برداری لعنتی این جشن فارغ التحصیلی و میام میشینم تو کلاس تا استاد بیاد و به این فکر میکنم که همین که نصف یه جامعه منو ایگنور میکنن کافی نبود که توی نصف بقیه شون هم تعداد کسانی که منو نمیبینن رو به افزایشه

میدونم عمدی نبوده ها

میدونم اگه در رابطه با بعضیاشون هم عمدیه از بی شعوری و بی تربیتی خودشونه( مث دختر همسایه مون که با اینکه مطمئنا منو میشناسه چون حتی یه بار هم رسوندمش تا یه جایی و اینکه دائم دم در خونمون میاد چون مامانم داره واسش کار جور میکنه، ولی دیروز تو اتوبوس نگام کرد و روش رو برگردوند اونور)

ولی نمیتونم این حس/فکر رو از خودم دور کنم که مشکل از منه که اینقدر اینویزیبلم

یا حتی شاید باید فک کنم مثلا از من بدشون میاد همه!

توی کلاس اعصابم با دوستام هم خرده


میرم توی دستشویی، در رو میبندم، و اشک از چشمام میاد پایین! چ مرگمه؟


یه دختری هست تو ورودیمون

یه بیماری خاص نادری داره

که باعث میشه استخوناش رشد طولی نکنه و بیشتر رشد عرضی کنه

قدش بلند نشده

و هزار و یک جور بیماری هم بخاطر این مشکلش داره

بای د وی

امروز من با این اعصاب خردم نشسته بودم ناهار میخوردم و این دوستم اومد

بهش نگاه کردم و فکر کردم چه قدر من شکرگزار نیستم آخه

این همه مریضی، جدا از درد بیماری هاش، زیبایی ظاهرش هم ازش گرفته شده، زندگیش عادی نیست و هرگز عادی نمیشه

بعد همین دوستم اومد جلو و گفت اگه میشه با یکی از استادامون میخواد عکس بگیره و من بلند شدم که عکس بگیرم ازشون

عکس که گرفته شد استادمون ظاهرا گفت خدا به شما هم شفا بده 

و دوستم خیلی مهربون و با یه خنده ( و نه تهاجم) گفت نعععععع استاد، من راضی ام، من مشکلی ندارم(عینا همین کلمه ها)

بعد سر حرف وا شد که چرا اصلا دوستم اعتراض کرده به این حرف استاد

و بعد 4 سال من تازه فهمیدم بیماریش چی هست و چه جوری شروع شده و شدتش در چه حده و علتش چی بوده و ...

و اینکه تازه شناختم این هم کلاسیم رو

چــــــــــه قدر قانع بود

چــــــــه قدر آگاه بود به شرایطش

چقدر پذیرفته بودش

قشنگ به زبون میاورد که من ناراحت نیستم که مثلا قدم رشد نکرده

ناراحت نیستم

قشنگ راجع به عیب های ظاهریش حرف میزد

و میگفت فقط وقتی فلان مریضی رو میگیرم و فلان جام درد میکنه یه موقع هایی گله میکنم

بعد فهمیدم چنــــــــد تا جراحی داشته تا الان

و عجیب ترین لحظه اش مال جایی بود که باچه شوقی با چ خوشحالی غیر قابل توضیحی میگفت بهترین لحظه ی زندگیش عمل موفق قرنیه ی یک چشمش بوده(چون بیماری یواش یواش دیدش رو هم مختل کرده بوده و داشته رو به کوری میرفته و این جراحی فوق العاده ریسکی بوده و توش احتما کوریش هم بوده)

و من موندم

واقعا موندم

حتی لجم هم دراومد

خب اگه این بیماری نبود اصلا این مشکلات نبود که تو بخاطر رفعشون خوشحال باشی

بعد حتی یه ذره هم غصه نبود تو حرفاش

بعد مامانش قشنگ جلوش از این حرف میزد که خیلیا بم میگن فلانی واقعا از پا دراومدی بخاطر دخترت و من میگم که کی میگه؟ زندگی ما بدون دخترم اصلا قابل تصور نبود.من حتی یه لحظه هم تصور نکردم که اگه دخترم نبود زندگیمون چه جوری میشد

وای اصن خیلی حرفای امروز رو نمیتونم بنویسم

نوشتنی نیست

گفتنی نیست اصن

یه خانواده ی تسلیم

قانع

خودش و مامانش میگفتن نمیشد که کاسه چه کنم چه کنم دستمون بگیریم و افسرده بشیم چیزی هم که تغییر نمیکنه باید از این فرصت استفاده کنیم

ینی میدونید چیه؟

انگار اینا از آسمون اومده بودن که بعد 4 سال توی چنین روزی با من حرف بزنن و بهم بفهمونن چقدر نادونم، چقدرررررررر

شما فکر میکنید من عبرت گرفتم؟

خیر، خیر، خیر

من یه نفهمم


بعدش، "ز" میاد و میحرفه

مث ساج و شین

مث همه بقیه ی دانشکده ی لعنتی

که جواب ارشدها اومده

و درصدها خوبه

ولی تقاضای بالا و رقابت شدید یه کاری کرده که احتمالا هیچ کدوم یه جای خوب قبول نمیشن

و اینا حتی یه ذره هم خودشونو از تک و تا نمیندازن

و از همین فردای جوابا دارن فکر کنکور بعدی و امتحان کــانون رو میکنن

از انگیزه و اراده شون خوشحالم

اما لجم رو درمیارن

لجم رو درمیارن که اینقدررر زود آداپته میشن

دوباره خودشونو میندازن تو این دور

و کااااااااااااش این واقعا همون چیزی بود که میخواستن


دوباره این وسط چن نفر ایگنورم میکنن و جواب سلاممو نمیگیرم یا نگام میکنن و سلام نمیکنن(من آروم سلام میکنم؟ من از اون چهره های آشنا دارم که همه فک میکنن همین چن دقیقه پیش دیدن و سلام کردن و الان دارن دوباره میبینن؟)

تصمیم میگیرم من هم همه رو به ت...مم حساب کنم

ماشین رو میارم تا دوستامو سوار کنم، تپ جلوی جلوی در دانشگاه که نگه میدارم یادم میره خلاص کنم و خاموش میکنم

رواااااااااااااانی میشم

الان دو ساله دیگه ازین سوتیا ندادم

حالا چرا درست جلوی در دانشگاه باید چنین اشتباهی کنم ؟

خب میدونید که من از اولش هم بابت چیزای بی اهمیت تر حتی اعصاب نداشتم

این دیگه قشنگ گند میزنه به کل مسیر رانندگیم

ضمن اینکه توی راه با "ز" حرف اون پسره ی احمق ازدواج کرده ی ورودیمون و میزنیم که با چ آب و تابی داشت از این روایت لعنتی زن ها ناقص العقل هستند حمایت میکرد

و من با تمام وجود دلم میخواست برگردم یه چیزی پرت کنم طرفش، عوضی بی وجدان رفته زن هم گرفته! فردا هم میاد قاضی و وکیل و صاحب منصب میشه زندگی ما زن ها از این هم گوه تر میشه


شب میام خونه

میرم کار تحقیقیمو انجام بدم؟

خیر

گوشیو برمیدارم زنگ میزنم به چن تا دوست قدیمی ام که خیلی وقته ازشون بی خبرم

نفر اول یه دوست راهنماییمه که تولدش چن روز پیش بود و زیاد با هم دوست نبودیم ولی خب ارتباطیه که حفظ کردیم

تمام زندگیش این اواخر پر از اتفاق بوده

کلی لاغر کرده

با دوست پسرش که 5 سال بود با هم بودن به هم زده بود

فهمیده بود پسر نامادریش(!) عاشقشه و بهش بعله داده بود و واقعا نسبت بهش حس عاشقی داشت و منتها سر مهریه و شرط های ضمن عقـــد یه اختلافایی پیش اومده بود و فعلا یه هفته ای بود از پسره خبر نداشت

( من همش حین حرفاش، به نامادریش فک میکردم که الان سالهاااااااااااااااااااااااااااااست با بابای دوستم ازدواج کرده، فکر کردم چ حس عجیبی داره یکی که دیگه مث دخترشه داره با پسرش ازدواج میکنه)

و مهم تر از اینا: برخلاف تمام آدمایی که این روزا دور و برم رو گرفتن برنامه نداشت ارشد بخونه، تراکت پخش کرده بود واسه تدریس خصوصی و یه جا هم درس میداد

پ.ن: نمیشه اینو نگم، این دوستم نه قد و قواره داره نه ریخت و هیکل، از بدجنسی نمیگم اینا رو

دارم سعی میکنم بفهمم دقیقا معیار کوفتی پسرا در مورد دخترا چیه!

چی هست که من ندارم و بقیه دارند


دوست دومم خونه نبود، قرار شد رسید خونه بم زنگ بزنه که خبری نشد


دوست سوم دوست باهوش دبیرستانمه

"ه"

دوست نزدیکمه

میفهمم در کمال ناباوری اون هم قصد ادامه تحصیل نداره

فهمیده این 4 سال هیچی نداشته واسش

(رشته اش برقه)

دلش میخواد کار کنه

مفید باشه

موثر باشه

عین من

حرفای منه از تو دهن اون

ندریس خصوصی میکنه

برنامه داره بره تو یه مدرسه هم تقاضا بده

خب اینجاش با من فرق میکنه

من از تدریس (خصوصا تو مدرسه) زیاد استقبال نمیکنم

و کار قبلیم هم که ول کردم به امان خدا

تازه میخواد بره آرایشگری هم یاد بگیره(اصلنننننننننن باور نمیکردم اینو بگه!تو این تیپ ها نیست آخه!)

اما خوبه که مث من عشق کار داره

این دوستمم هم یه مریضی شدید داره ولی اوضاع روحیش ردیفه ردیف بود به نسبت امروز من!


خب شما فکر میکنید من از امروزم عبرت گرفتم؟

سه تا دوست باهام حرف زدن که خیلی باید باعث میشدن به زندگی امیدوار بشم

شکرگزار سلامتی و زمان حال باشم

بفهمم همه ارشد نمیدن

همه یه راه رو دنبال نمیکنن


فهمیدم اینارو؟

خیر

من یه نفهم ام


پ.ن: مامانم داره یائـــسه میشه

غم انگیزه

دردهای بدی داره

شاید مجبور بشه جراحی کنه

از تابو توان افتاده


نمیفهمم

نمیفهمم

زن بودن چرا اینجوریه؟

از 9-10 سالگی ماهی یه بار درد جسمی و بحران روحی

(این وسط یه دردی هم هست که من از شدتش خبر ندارم)

بعد بحران های بارداری( روحی و  جسمی)

 در نهایت درد زایمان و افسردگی هاش

بعد هم بحران های روحی و جسمی یائـــسگی


قطعا خدا با ما مساله داشته دیگه

چجوری میشه اینجوری نباشه


پ.ن.2:اگه بخوام همش دنبال این بگردم که خدا کجا باهام مساله داشته

بدون شک زندگی از اینم سخت تر میشه

میدونم خودم

کلا من میدونم

من دانای بی عملم فقط!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1392ساعت 1:17  توسط خوددرمانگر  | 

وای از امروز

کجاشو بگم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1392ساعت 22:18  توسط خوددرمانگر  | 

من اینجا از سر اتفاق فقط یه خواننده دارم که اون هم پاره وقته:)))

الان دیدم آخرین نظری که تو وبلاگ اومده مال نزدیک یه ماه پیشه

بعد دیدم شاید بد نباشه کلاس کاریم رو حفظ کنم و اصلا نظرات رو ببندم:)))


امروز روز عجیبی بود


واحد بابابزرگم که طبقه بالای ما بود رو اجاره داده بودیم و اونا هم امروز اسباب کشی کردم اومدن...هنوز ندیدمشون...بعیده حالا حالاها قسمت بشه ببینمشون

توی مراسم ختم بابایی بود که تقریبا درست حسابی سه تا واحد دیگمون رو دیدم

با این حساب، امیدوارم این دفعه توی مراسم شادی پیش بیاد که اینا رو ببینم نه ختم!

فعلا که فقط سر و صدای جا به جایی میاد

(پ.ن:ظاهرا دو تا پسر داره :)) )


صبح رفتم سر کار

جواب ارشد اومده بود و اونجا فهمیدم

دوستام هم سه رقمی شدن و این ینی تهران و شهرستانای خوب قبول نمیشن!


"ساج" از همه ناراحت تر بود

شب بهش زنگیدم فهمیدم "سین" و "شین" با خودشون بردنش بیرون و خلاصه کلا روزش عوض شده و حسابی بهش خوش گذشته

بعد یاد یه قسمت فرنـدز افتادم

مانیـکا با یه پسری دوست شده بود و دوستاش اینقدر  دوست پسر جدید مانیکا رو دوست داشتند که وقتی مانیکا خودش میخواست باهاش به هم بزنه اینا اجازه نمیدادن:))

فک کنم حکایت ما و سین و شین باشه

اگه یه روزی شین بخواد با سین به هم بزنه ما نمیذاریم احتمالا:)))

چن ساعت پیش به سین اس دادم و تشکر کردم از اینکه اینقدر به فکر بوده...بهرجهت شین و ساج دوستای من هم هستن و اینکه اون خوشحالشون کرده برای من هم مهمه

بعد یه کم حرف زدیم و فهمیدیم کم کم داریم به چهارمین سالگرد آشنایی مون نزدیک میشیم:)

چهارسال پیش اواخر اردیبهشت من داشتم خودم رو واسه کنکور کارشناسی اماده میکردم که سر و کله ی سین توی وبلاگم پیدا شد

و یواش یواش و خیلی با احتیاط بهم نزدیک شد

همیشه ازش ممنونم که حواسش بود دنیای من نا امن نشه

عجب دنیایی...


پ.ن: برای ارشد، من و مامان هم مجاز نشدیم اصن:))) فک کن میشدیم

من رو چ به کنکور روان آخه؟:دی


امروز سرکار، یه پسره ی جدید بود داد میزد مث من پاره وقته(بعله، من یه جورایی استعفا دادم ولی هنوز کارای قبلیم جمع نشده تمام و کمال)

ارشد هم داده بود و رتبه اش هم زیر سی شده بود و همه میشناختنش و داشتن خبر کنکورش رو ازش میگرفتن خلاصه به واسطه ی این قضیه توجه من رو جلب کرد

با خودم فکر کردم جالب میشد اگه سر حرف باهاش باز میشد یه کم حرف میزدیم


و خیلی بامزه و هندی این اتفاق افتاد

(مکث)

قبلا یه بار هم با بداخلاق این اتفاق افتاده بود و اینجا هم تعریف کردم, عاشق اینم که صحنه هایی که تصور میکنم تو واقعیت برام تکرار بشه

اینم از همین مدلا بود


وقتی کارم تموم شده بود و داشتم میرفتم بیرون،دم در یهو اومد بیاد توی اتاق و نزدیک بود به هم بخوریم

یه عذرخواهی کرد و اومدم از کنارش رد شم که شروع کرد به صحبت کردن

و هول بودنش رو بخاطر ماجرای قبولی اش توجیه کرد و یه عـــــــــالمه حرف زد

از رشته اش و رتبه اش و قبولیش و خلاصه کلی آمار خودش رو بهم داد و آمار منو گرفت

و معلوم شد که قبلا با هم تو یه بخش دیگه کار میکردیم و گرچه من اصلا اونو یادم نمیاد اون منو یادش بود


مساله اینجاست که خیــــــــــــــــــــــــلی حرف میزد

من این مشکل رو با تعداد زیادی از آقایونی که باهاشون هم صحبت میشم دارم

خیلی حرف میزنن بعضیاشون(اسم زن ها بد در رفته!)

و اینکه یه حرف رو چندین دفعه تکرار میکنن

و من دقیقا بر عکس! کم حرفم اصولا و پســرایی که کم حرف میزنن و بیشتر توی خودشونن خیلی بیشتر توجهم رو جلب میکنن

بامزه بود

از این بامزه تر این بود که خیلی امیدوارانه یه چیزی گفت با این مضمون که باز هم میبینمتون و اینا

و من با خودم فکر کردم امروز آخرین روزی بود که به اراده ی خودم برای بستن آخرین کارم رفتم سر کار و دفعه بعد فقط در حالتی امکان داره برم که مشکلی پیش اومده باشه و زنگ بزنن بم ک مجبور بشم

خلاصه که درست تو لحظه امیدواری اون، من داشتم به این فک میکردم که امرزو آخرین باریه که اونجا میبینمش

و با توجه به میزان پر حرفیش و مدل خندیدن رو اعصابش برای من که خیلی هم خوشاینده که دیگه قسمت نمیشه ببینمش:))


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1392ساعت 1:30  توسط خوددرمانگر  | 

شنبه ساعت 4-5 صب رسیدیم تهران

سفر خوبی بود

نه خیلی خوب

نه مثل سفر به قشم و کیش رویایی

اما در کل خوب بود

خوش حالم که رفتم

شاید جاهایی که رفتیم اونقدر خاص نبود

اما فرهنگ هایی دیدم که از یادم رفته بود

مانتویی بودن ما اونجا عجیب بود

زن ها با سرزنش نگاهمون میکردن و مردا با درندگی و هیزی


یه جورایی برناممون به علت های ناشناخته ای تغییر کرد و عصر روز دوم رفتیم اصفهـــان و از سی و سه پل بازدید کردیم بعد اومدیم سمت تهران

و در اصفهان مردا تیکه تیکمون کردن با نگاهشون

اصلا باورم نمیشد

توی چهارمحال زن ها رو زیاد بیرون ندیدیم و هرکی هم توی راه دیدیم غالبا چادری بودن

ولی توی اصفهان زن ها خیلی فرقی با زن های تهران نداشتن

اما مردا

مردا

مردا

تا الان هرگز توی چنین موقعیتی نبودم که تمام مردا همزمان بهم نگاه کنن

نگاه بد

تیکه بندازن

اصن وضع وحشتناکی بود

و من فکر نمیکردم این فرهنگ اصفهـــان ( یا حداقل یه بخش مهمی از اصفهان) باشه که از شهرهای بزرگ ایرانه

خیلی بد و غم انگیز بود

ما حالا حالاها بدبختیم متاسفانه


توی سفر با 4 تا آدم جدید آشنا شدیم

دو تاشون روان شناسی میخوندن

یکی جامعه شناسی

و یکی هر دو رشته رو میخوند

آشنایی با اینا هم جالب بود


و اینکه کلی بازی کردیم

فال گرفتیم

شعر خوندیم

رقصیدیم حتی

تولد گرفتیم

شجاعت حقیقت بازی کردیم و خب خیلی بیشتر از این 4 نفر جدید شناخت بدست اوردم

عکس گرفتیم

خندیدیم



خوش حالم که این سفر رو رفتم

حتی یه جورایی خیلی خوش حالم


پ.ن: 4شنبه صبح با شین و میم و ز رفتیم بوفه صبحونه ای که رزرو کرده بودیم

خیـــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

بی نهایت خندیدیم

بی نهایت

کلی اتفاق مسخره و خنده دار افتاد که واقعا ما هیچ نقشی درش نداشتیم

اصلا حتی یه ثانیه هم فکر نمیکردم اینقد خوش بگذره

کلی غرغر کرده بودم با خودم ک کاش دیرتر میرفتیم

ولی مجموع وقایع اون روز امکان نداشت یه روز دیگه اینقدر پشت هم بیفته

خیلی خوب بود:)


پ.ن.2: توی چیزایی که از بازی شجاعت حقیقت با بچه ها نفر فهمیدم یه فاکتورایی بود ک قشنگ میتونه حالمو بگیره ها! که ینی همه بعله من هنوز نع!

ولی خب زیاد تمرکز نکردم روش

همه بعله ولی من یه مرگیم هست که هنوز نع!

جدا چرا؟ چمه من مگه؟

خب فک کنم دیگه دارم کم کم تمرکز روش رو شروع میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1392ساعت 0:49  توسط خوددرمانگر  | 

مطالب قدیمی‌تر